سرشکسته گذشتند ،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش .
وکوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .
سربازان
شکسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشریح ،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان .
تو را چه سود ، فخر به فلک برفروختن
که هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها به داس سخن گفته ای .
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه، از رستن تن می زند
چرا که تو،تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی .
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
باز می آمدند .
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
احمد شاملو

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
فریدون مشیری (خوانده شده توسط استاد آواز ایران در مورد وقایع اخیر کشور)
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگها
آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهوده در تدارک گورند سنگها
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کـز دیـر باز سّد عبورند سنگها
این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت
مثـــل همـیشه تابع زورنــد سنگها
از سنگ جز سقوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها
خلیل جوادی
اگرچه کوهستانها را صخره به صخره
با خون شکوفه شستهاند،
اما رنگینکمانهای بسیاری
بر پیچوتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بیچلچله!
این طور هم نمیماند
که علف در دهان داس بمیرد و
باد برای خودش
هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول میدهم
بهارزایی هزار خرداد خوشخبر
از جانپناه امید و ستاره درپی است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوی پا بهزای [...]
صیاد سایه گریز نیز نمیداند
سرانجام در برکه تاریک
به تنهایی خود شلیک خواهد کرد،
اما تو باز برای نجات همان سنگانداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهی گشت.
بازگرد.
دارد دیر میشود.
سید علی صالحی
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ این، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
فریدون مشیری (خوانده شده توسط استاد شهرام ناظری در حمایت از جنبش سبز)
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونهء یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشهء انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجرهء سرخ ـ گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ٬ پر اکسیژن مرگ است.
سهراب سپهری (صدای پای آب)
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب وبیدار است
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز
خیالم چون کبوتری وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را
همان جاها، که شب در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند
همان جاها، که راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویائی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من بیدار است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا ، همین فردا.......
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان ، دربستر شب ، خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است
به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :
ترا ، از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید
من امشب تا سحر خوابم نخواهدبرد
فریدون مشیری
چه کنم نمی توانم٬که نظر نگاه دارم
ستم از کسی است بر من٬که ضرورت است بردن
نه قرار زخم خوردن٬نه مجال آه دارم
نه فراغت نشستن٬نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن٬نه گریز گاه دارم
نه اگر همی نشینم٬نظری کند به رحمت
نه اگر همی گریزم٬دگری پناه دارم
بسم از قبول عامی و صلاح نیکنامی
چو به ترک سر بگفتم٬چه غم از کلاه دارم؟
تن من فدای جانت٬سر بنده و آستانت
چه مرا به از گدایی٬چو تو پادشاه دارم؟
چو تو را بدین شگرفی ٬قدم صلاح باشد
نه مروت است اگر من ٬نظر تباه دارم
چه شب است یا رب امشب٬که ستاره ای برآمد
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم
مکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
که نه روی خوب بودن٬گنه است پیش سعدی
تو گمان نیک بردی٬که من این گناه دارم
عاشقانه های سعدی
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران.
یا٬نه٬دریائی ست گوئی٬واژگونه٬برفراز شهر٬
شهر سوگواران.
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر٬با تشویش:
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ؟
چشم ها و چشمه ها خشک اند.
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ٬
همچنان که نام ها در ننگ!
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد.
آه٬باران٬ای امید جان بیداران!
بر پلیدی ها ـ که ما عمری ست در گرداب آن غرقیمـ
آیا٬چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
شاخه های شسته،باران خورده،پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگ های سبز بید،
عطر نرگس،رقص باد،
نغمهء شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم پرستوهای مست....
نرم نرمک می رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک_که می خندد به ناز_
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.
ای دل من،گرچه_در این روزگار_
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام،
باده ی رنگین نمی نوشی زجام،
نقل وسبزه در میان سفره نیست،
جامت_ازآن می که می باید_تهی ست،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ،
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
فریدون مشیری
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز ميخواست
و عشق را شايستهی زيباترين ِ زنان
| که ايناش |
|
| به نظر |
که خاک و سنگ را بشايد.
| چه مردی! چه مردی! |
|
| که ميگفت |
| که به هفت شمشير ِ عشق |
|
| در خون نشيند |
| که زيباترين ِ نامها را |
|
| بگويد. |
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت
| به پاشنهی آشيل |
|
| درنوشت.ــ |
| رويينهتني |
|
| که راز ِ مرگاش |
غم ِ تنهايي بود.
فروپوشيده باشي!»
| «ــ آيا نه |
||
| يکي نه |
||
| بسنده بود | ||
| تنها فرياد زدم |
|
| نه! |
| من از |
||
| فرورفتن |
||
| تن زدم. | ||
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
و شدم،
| نه زانگونه که غنچهيي |
|
| گُلي |
| يا ريشهيي |
|
| که جوانهيي |
| يا يکي دانه |
|
| که جنگلي ــ |
| که عاميمردی |
|
| شهيدی; |
| من بينوا بندگکي سربهراه |
|
| نبودم |
| بُز روِ طوع و خاکساری |
|
| نبود: |
شايستهی ِ آفرينهيي
| که نوالهی ناگزير را |
||
| گردن |
||
| کج نميکند. | ||
ديگرگونه
آفريدم».
| دريغا شيرآهنکوه مردا |
|
| که تو بودی، |
پيش از آن که به خاک افتي
| نستوه و استوار |
|
| مُرده بودی. |
| سرنوشت ِ تو را |
|
| بُتي رقم زد |
| که ديگران |
|
| ميپرستيدند. |
| بُتي که |
||
| ديگراناش |
||
| ميپرستيدند. | ||
احمد شاملو ۱۳۵۱
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
كره قفس ها با ميوه هاي زرين و چينه دان چيني.
ماهي سرخ سفره هفت سينش به محيطي تعبير كرد ،
كه هر بهار متبلور مي شود.
كركس گفت سياره من ،
سياره بي همتايي كه در آن مرگ مائده مي آفريند .
كوسه گفت زمين ،
سفره بركت خيز اقيانوس ها .
انسان سخني نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستينش از اشك تر بود .
احمد شاملو
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد،
یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز .
سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد
گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار
قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار
بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد
عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد
گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم
درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم
آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود
اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود
هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت
زآتش خویش هر کسی میسوخت
صغير اصفهاني
نه نفسهاي غريب كارواني خسته وگمراه؛
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش ،
زير باراني كه ساعتهاست مي بارد؛
در شب ديوانه غمگين ،
كه چو دشت توهم اوهم دل افسره اي دارد.
در شب ديوانه غمگين ،
مانده دشت بيكران در زير باران ،آه،ساعتهاست
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير .
نه صداي پاي اسب رهزني تنها ؛
نه صفير باد ولگردي ،
نه چراغ چشم گرگي پير.
مهدي اخوان ثالث
مثل شب با روز ، اما از شگفتیها،
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما،
آتشی با شعله های آبی زیبا،
آه،
سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده.
چشمه ی بس پکی روشن،
هم فروغ و فر دیرین را فروزنده،
هم چراغ شب زدای معبر فردا.
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه.
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد.
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند.
آبهای شومی و تاریکی و بیداد.
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی.
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد.
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،
من نخواهم برد ، این از یاد:
_کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند،_
گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت،
ور رود بود و نبودم
[همچنان که رفته است و می رود]
بر باد
مهدي اخوان ثالث1335
كه عشق پنهاني گردد ،
پروازي نه
گريز گاهي گردد .
آي عشق آي عشق
چهره ي آبي ات پيدا نيست .
وخنكاي مرهمي بر شعله ي زخمي
نه شور شعله بر سرماي درون .
آي عشق آي عشق
چهره سرخ ات پيدا نيست.
غبار تيره ي تسكيني بر حضور وهن
و دنج رهائي بر گريز خضور ،
سياهي بر آرامش آبي
و سبزه ي برگچه بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشناي ات
پيدا نيست
احمد شاملو
خبري نيست.
مي وزد از سر اميد ،نسيمي،
ليك،تا زمزمه ئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به ره اش ناروني نيست.
چه بگويم ؟
خبري نيست .
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كج انديشي خاموش نشسته است
بام ها زير فشار شب كج ،
كوچه ازآمد و رفت شب بدچشم سمج خسته ست .
چه بگويم ؟
سخني نيست
در همه خلوت اين شهر ،
آوا جز ز موشي كه دراند كفني ،نيست.
وندر اين ظلمت جا
جز سيانوحه ي شو مرده زني ، نيست .
ور نسيمي جنبد به ره اش نجوا را ناروني نيست .
چه بگويم ؟ سخني نيست ...
احمد شاملو
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اندکسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
********
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست …
جرم این است !
جرم این است !


